یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو درکوچه لیلا نشست
عشق،ان شب مست وسستش کرده بود
گفت یارب از چه خوارم کرده ای
خسته ام زین عشق دل خونم نکن
من که مجنونم مجنونم نکن
مرد این باریچه دیگر نیستم
این تو و لیلا ی تومن نیستم
گفت ای دیوانه لیلایت منم
دررگت پیدا و پنهانت منم
سال ها باجور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان ۱۳۹۰ ساعت 20:26 توسط :::::::.......M......F.........::::::::
|