این داستانی است درمورد چهار شخصیت .همه، بعضی،هرکس وهیچکس.
شغل مهمی وجودداشت که همه می توانستند ان را انجام دهند.
همه مطمـن بودند که بعضی ان راانجام خواهند داد.
هرکس از عهده ان بر می امد اما هیچکس ان را انجام نداد.
بعضی از این موضوع ناراحت شدند زیرا این شغلی بود که هرکس می توانست ان را
برگزیند.
همه فکر می کردند که هرکس می تواند انرا انجام دهد اما هیچکس درک نکرد که ممکن
است همه از زیر بار ان شانه خالی کنند.
خلاصه داستان اینگونه تمام شد که همه، بعضی را ملامت می کردند،در حالی که درواقع
هیچکس ازهرکس نخواست که ان را بر عهده بگیرد.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۰ ساعت 16:18 توسط :::::::.......M......F.........::::::::
|